معجزه ای به نام هدیه(خاطراته تلخ دایی احمد)
سلام هدیه جونم 
امروز دایی که خیلی دلش از دستت پره میخواد برات بنویسه
دو شب پیش دایی میخواست بخوابه
ساعت ٢ شب بود که یه دفعه گوشیه مامان اکرم زنگ خورد و مامان اکرم دوید در و باز کرد. یه دفه دیدم یکی دره اتاقه منو باز کردو اومد توی اتاق گفت نخواب امشب اتاقت ماله ماست
. اره اون مامانت بود که همیشه منو اذیت میکنه
.من همین طوری مونده بودم که این کیه چی شده اینجا چه خبره اصلا خوابم یا بیدار....؟؟؟؟؟



اره مامانت و بابات یه دفه تصمیم گرفتن بیانو به ما هم هیچی نگن البته بگم که اینا همش تقصیره تو بوده
اخه مامانت تا قبل از اینکه تو به دنیا بیای اصلا اینجوری نبود به هر حال من خیلی قاطی کرده بودم 
که یعنی چه این چه وضعیه که یه دفه تو رو دیدم و همه چی از یادم رفت
اخه دایی خیلی دوست داره
و این طوری شد یه یکی از تلخ ترین خاطره های دایی دوباره با دیدین تو به شیرینیه عسل شد اخه میدونی تو خیلی از خاطراته تلخه دایی رو شیرین کردی مثلا حتما میدونی دایی وقتی تو میخواستی به دنیا بیای ١٢ ساعت توی ترافیک مونده بود
ولی به خاطره تو خم به ابرو نیاوردو تازه وقتی تو به دنیا اومدی همه چیز از یادش رفت
و خدارو شکر کرد که تو اومدی تازه به کسیم نگفت ولی وقتی از مامان اکرم شنید به دنیا اومدی از خوشحالی گریه هم کرد
...
دایی خیلی دوست داره و امید واره که بازم با تو تمامه خاطراته تلخش شیرین بشه






معجزه ای به نام هدیه(خاطراته تلخ دایی احمد)
