هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

معجزه ای به نام هدیه(خاطراته تلخ دایی احمد)

1390/11/27 13:42
نویسنده : ماماني هدیه
320 بازدید
اشتراک گذاری

سلام هدیه جونم خنده فقط براي دايي جونش

امروز دایی که خیلی دلش از دستت پره میخواد برات بنویسهساکت

دو شب پیش دایی میخواست بخوابهخواب ساعت ٢ شب بود که یه دفعه گوشیه مامان اکرم زنگ خورد و مامان اکرم دوید در و باز کرد. یه دفه دیدم یکی دره اتاقه منو باز کردو اومد توی اتاق گفت نخواب امشب اتاقت ماله ماستاز خود راضی. اره اون مامانت بود که همیشه منو اذیت میکنهشیطان.من همین طوری مونده بودم که این کیه چی شده اینجا چه خبره اصلا خوابم یا بیدار....؟؟؟؟؟تعجبتعجبسوالسوال

اره مامانت و بابات یه دفه تصمیم گرفتن بیانو به ما هم هیچی نگن البته بگم که اینا همش تقصیره تو بودهنیشخند اخه مامانت تا قبل از اینکه تو به دنیا بیای اصلا اینجوری نبود به هر حال من خیلی قاطی کرده بودم عصبانیعصبانیکه یعنی چه این چه وضعیه که یه دفه تو رو دیدم و همه چی از یادم رفتخوشمزه اخه دایی خیلی دوست داره ماچو این طوری شد یه یکی از تلخ ترین خاطره های دایی دوباره با دیدین تو به شیرینیه عسل شد اخه میدونی تو خیلی از خاطراته تلخه دایی رو شیرین کردی مثلا حتما میدونی دایی وقتی تو میخواستی به دنیا بیای ١٢ ساعت توی ترافیک مونده بوداوه ولی به خاطره تو خم به ابرو نیاوردو تازه وقتی تو به دنیا اومدی همه چیز از یادش رفت تشویقو خدارو شکر کرد که تو اومدی تازه به کسیم نگفت ولی وقتی از مامان اکرم شنید به دنیا اومدی از خوشحالی گریه هم کردگریهگریه...

دایی خیلی دوست داره و امید واره که بازم با تو تمامه خاطراته تلخش شیرین بشهخیال باطلخیال باطل

قلبقلببای بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)